
"چشمهات چه بی فروغ شده!"
جمله ی ترسناکی بود!
ولی حقیقت داشت.
دیگه خبری از اون همه خنده توی اون چشمها نبود.
اون دو تا تیله ی مهربون و شیطون،
جاشو داده بود به دو تا سنگ بی جلا
کجا رفته بودن راستی؟
کجا هستن الان؟
این چشمها چی می خوان بگن؟
وقتی توی عمقشون خیره می شی، یه دنیا حرف دارن.
ولی "اون" فقط اینو دید که فروغشون خاموش شده.
همین قدر هم از" اون" بعید بود.
همین اندازه هم خوب بود...
چون درکش رو نداشت که بدونه چشمها پنجره های درونند.
و این
یعنی فانوس امید توی دل طرف
دیگه روشن نیست...!

الهه جونم
امروز تو اومدی اما ژولیده تر از هر روزی. تا اونجا که مایه ی تعجب من شدی!هر روز با صدای قهقهه ی تو که تا طبقه دوم میومد می فهمیدم که سرویست رسیده و دوان دوان میومدم تا تو تنها سوار آسانسور نشی.
اما تو با روزهای دیگه فرق می کردی! همیشه مقنه ت ورداشته بود و موهات آشفته. اما ایندفعه اصلا مانتوهم تنت نبود!
- چی شده مامان؟البته اول...؟
- اول سلام . ببین امروز یک عالمه اتفاق بد برام افتاد . از کدومش اول بگم؟
- از بدترینش! از قورباغه ی درشت به ریزش!
- امروز مامان ملیکا جوجه هام رو ورداشت و قایم کرد . اونقدر گریه کردم تا بهم پس داد.
- مدرسه جای جوجه بازی نیست. چه راستکی و چه اسباب بازی.حالا این بدترین بود؟ خوب حالا چرا روپوش نداری؟
- بعدش موقع ورزش توی حیاط افتادم تو گل. تمام لباسم خراب شد. خیلی گریه کردم. یخ زدم.
( و متعاقبا مانتویی سراسر گل بهمراه مقنعه ای کثیف را در یک پلاستیک به دستم دادی) ولی ما شستیمش مامان! ببین خوبه؟!
00000 زمان سوت کشان یه عقب برگشت. اینبار من ، نه در آسانسور بلکه در تونلی از جنس زمان عقب عقب می رفتم.
به سال62. دقیقا 26 سال قبل. عادله ای کلاس اولی که توی یک روز سرد زمستانی داشت می رفت از آبخوری آب بخوره . با اون لیوان تا شوی صورتی ترک خورده که مریم بهش هدیه داده بود. کلاس پنجمی های دراز، هلش دادن و بعد هم خندیدن و فرار کردن. بچه ها بلندش کردن.بردنش توی کلاس. یه بخاری بدبخت هفتاد ساله ی گازوییلی گوشه کلاس بود. لباساشو در آوردن و روی بخاری خشک کردن. خانم ادیب مهربون ، عادله رو روی یک صندلی نشوند تا گرمش بشه...
*
چند روز بود داشتم فکر می کردم به این خاطره ی محو. به خودم می گفتم نکنه برای الهه ی من پیش بیاد و چه زود پیش اومد.یهو باور کردم که من هم یه مادرم. چون قلب مادر ها همیشه پیش بینی میکنه.اونم بی دلیل و مدرک. چند روز قبل توی دستشویی شون گویا اتصال برق پیش اومده بود . ولی خوشبختانه کسی آسیب ندید.
یاد اون روزی می افتم که بخاری قراضه مون آتیش گرفت و ما به حیاط اومدیم و چه ذوقی می کردیم که یه کم از ساعت درسمون حروم شده...!
*پی نوشت:
الهه امروز ذوق عجیبی داشت : آخ جون مامان چه خوب شد که تمام لباسام خراب شد چون مجبور نیستم قبل از هر کاری اونا رو آویزون کنم!!!

امروز تو عروس می شی. الان که دارم برات می نویسم تو یا توی آرایشگاهی و یا در
آتلیه و یا در باغ و یا... نمی دونم کجا...
چند ساعت دیگه می آم به مجلست. شریک شاد ترین خاطره ی زندگیت می شم.با
تو می خندم و برات آرزوهای خوب و قشنگ میکنم.
اینکه با مسعود خوشبخت باشی. اینکه دوری راه اذیتت نکنه. اینکه بازم بهم زنگ
بزنی و... آی بخندیم به دنیا...!
ما ترمو پاس کردیم. توی کلاس جدیدمون از بین بچه ها فقط نشــــمین و شـــیوا
هستن. زمان کلاس افتاده به شب. دیگه نمی تونیم سرخوش و بیخیال ساعتها قدم
بزنیم و حرف بزنیم و لاغر بشیم! دیگه نمی شه بریم گل فروشی و عکاسی و
آرایشگاه که تو برای عروس شدنت انتخاب کنی. دیگه نمی ریم بازار پارچه بخریم و
ندونیم کدوم ملحفه ایه و کدوم چیت یا تترون!!
دیگه نمی ریم خیابون معلم و واسه نی نی تو راهی معصومه لباس ببینیم. دیگه من
میوه خشک نمی خرم تا شماها از توش خوشمزه هاشو کش برین و برای من چیزی
نذارین! دیگه زیر ساختمون شهرداری وانمیستیم و حرفهای س*ی*ا*س*ی* نمی زنیم و
هول و ولا نداریم که بیان همه مونو محترمانه دستگیر کنن!
دیگه تو از خیابون فلسطین عزیز حرف نمی زنی و با هم نمی ریم خرید.دیگه به هم
بلوتوث های س*ی*ا*س*ی* نمی فرستیم!دیگه پارازیتهای انگلیسی به راننده و
بقال و کتابفروش نمی پرونیم!
تو داری می ری و این ، چه بخوای و چه نخوای ، یه سیلی محکم برای هر دوی
ماست.برای من که به قول شوهرم (دوست به طالع نیستم!) و برای تو که داری از
خونواده ی عزیزت و دوستای تازه و خوبت(خصوصا من!) جدا می شی!!!
تو می ری شعبه بابل و ما هم راستای هم ادامه می دیم. شاید یه روز برگشتی و با
هم ادامه دادیم.
اون وقت باز هم با هم همشاگردی می شیم و قدم می زنیم... باز هم توی راه
انگلیسی بلغور می کنیم و داستان جین ایر برای هم تعریف می کنیم...
خوشبخت باشی![]()
خدا نگهدار - عادله![]()

در آفرینش
تنها بودی
و در ستایش زیبایی تنها
زمستان فرا می رسد و
تو سر سبزی
مرگ فرا می رسد و
تو جاویدی
وقفه هایی هست ، آری
مرگ هست و رستاخیز
به خواب می رویم
و همواره دمنده ای در صور
بر انگیزدمان...
لیلی عاشق -دل آرا قهرمان
دنیای عزیز:
دختر من امروز به مدرسه می رود . تا یک مدت مدرسه برای او عجیب و تازه خواهد بود. آرزو می کنم که ای کاش با او ملایم باشی.
می دانی که تا حالا او سلطان خانه بوده است. او رئیس خانواده بود.
همیشه مرهمی بر زخمهایش بوده ام و همیشه دردهای او را تسکین می دادم.
اما حالا شرایط تغییر می کند.
امروز صبح ، از پله ها پایین می رود، به من دست تکان می دهد و وارد ماجرای بزرگ زندگی خود می شود که احتمالا جنگ و تراژدی و غم و غصه در پی دارد.
برای زندگی کردن در این دنیا او باید اراده داشته باشد و لازمه ی آن اراده ، عشق و ایمان و جرات است.
بنابراین، ای دنیا، آرزو می کنم طوری دست جوان او را بگیری و چیزهایی را به او یاد بدهی که باید یاد بگیرد.به او یاد بده- اما با ملایمت – (اگر می توانی.)
به بیاموز که در مقابل هر آدم رذلی یک قهرمان قرار دارد؛ و این که در مقابل هر سیاستمدار متقلب ، یک رهبر متعهد قرار دارد؛ و در کنار هر دشمن ، دوستی هست. "شگفتی های موجود در کتابها را به او یاد بده. "
به او فرصت بده تا در مورد راز ابدی پرندگان آسمان ، زنبورهای عسل که در زیر نور خورشید کار می کنند، و گل های باغ های سر سبز اندیشه کند. به او یاد بده که " شکست خوردن شرافتمند انه تر از تقلب کردن است."
به او یاد بده که به عقاید خود ایمان داشته باشد، حتی اگر دیگران به او بگویند که عقاید تو اشتباه هستند، به او یاد بده که جسم خود را به کسی بفروشد که در مزایده برنده شده است، اما هرگز بر قلب و روح خود قیمتی نگذارد.
به او یاد بده که به حرف ها و انتقاد های مردم گوش دهد... و اگر فکر می کند که حق با اوست مقاومت کند و با آنها بجنگد.
ای دنیا، همه چیز را با ملایمت به او یاد بده، اما او را نوازش نکن،" زیرا مرغوبیت پولاد در برابر آتش معلوم می شود"
ای دنیا، این سفارش مهمی است، اماببین چه کار می توانی بکنی.آخر" او دختر بچه ای کوچک ، لطیف و حساس است."
با احترام- مادر
سوپ جوجه برای تقویت روح زنان- ترجمه اکرم علیزاده
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:
" چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید؟"
خداوند پاسخ داد:" آیا دستور کار او را دیده ای؟"
او باید کاملا قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.
باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جاگزینی باشند.
باید بتواند با خوردن قهوه ی بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد
و وقتی از جایش بلند شد، ناپدید شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه ی دردها را ، از زانوی خراشیده گرفته تا قلب
شکسته ، درمان کند .
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد .
گفت " شش جفت دست؟امکان ندارد."
خداوند پاسخ داد:" فقط دست ها نیستند.
مادرها بایدسه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها."
خداوند سری تکان داد و فرمود: بله.
یک جفت برای وقتی
که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،
از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.
یک جفت باید پشت سرش داشته باشد
که آنچه را لازم است بفهمد!!
و جفت سوم همین جاروی صورتش است
گه وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگوید او را
می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.
" این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است.
باشد فردا تمامش بفرمایید."
خداوند فرمود: نمی شود!
چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است، تمام کنم.
از این پس می تواند هنگام بیماری،
خودش را درمان کند،
یک خانواده را با یک قرص نان سیر کند
و یک بچه پنج ساله را وادار کند دوش بگیرد.
فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.
" اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریده ای."
" بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام.
تصورش را هم نمی توانی بکنی
که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد."
فرشته پرسید:"فکر هم می تواند بکند؟"
خداوند پاسخ داد:
" نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد."
آنگاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه ی زن دست زد.
" ای وای ، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد!"
به شما گفتم که در این یکی زیادی مواد مصرف کرده اید."
خداوند مخالفت کرد:
"آن که نشتی نیست، اشک است."
فرشته پرسید:" اشک دیگر چیست؟"
خداوند گفت:
" اشک وسیله ای است برای ابراز
شادی،اندوه،درد،ناامیدی،تنهایی،سوگ،و غرورش."
فرشته متاثر شد.
شما نابغه اید ای خداوند. شما فکر همه چیز را کرده اید،
چون زن ها واقعا حیرت انگیزند.
زن قدرتی دارند که مردان را متحیر می کند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
بار زندگی را به دوش می کشند،
ولی شادی ،عشق و لذت را به فضای خانه می پراکنند.
وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.
وقتی می خواهند گریه کنند ، آواز می خوانند.
وقتی خوشحالند گریه می کنند،
و وقتی عصبانی اند می خندند.
برای آنچه باور دارند می جنگند
در مقابل بی عدالتی می ایستند.
وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد،
"نه" نمی پذیرند.
بدون کفش نو سر می کنند،
که بچه های شان
کفش نو داشته باشند.
برای همراهی یک دوست مضطرب،
با او به دکتر می روند.
بدون قید و شرط دوست می دارند.
وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند
گریه می کنند،
و وقتی دوستانشان پاداش می گیرند،
می خندند.
در مرگ یک دوست،
دلشان می شکند.
در از دست دادن یکی از اعضای خانواده
اندوهگین می شوند،
با این حال
وقتی می بینند همه از پای افتاده اند،
قوی ، پابرجا می مانند.
آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند،
و برای شما ایمیل می فرستند
که نشان تان بدهند
چقدر برایشان مهم هستید.
قلب یک زن است که جهان را به چرخش در می آورد.
زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند.
می دانند که بغل کردن و بوسیدن
می تواند هر دل شکسته ای را
التیام بخشد.
کار زن ها بیش ازبچه به دنیا آوردن است.
آنها شادی و امید به ارمغان می آورند.
آنها شفقت و فکر نو می بخشند.
زن ها چیزهای زیادی برای گفتن
و برای بخشیدن دارند.
شهرزاد فتوحی- خلقت زن
از همان روزی که دست حضرت قابیل،
گشت آغشته به خون حضرت هابیل،
از همان روزی که فرزندان آدم،
زهر تلخ دشمنی در خون شان جوشید،
آدمیت مرد،
گرچه آدم زنده بود!
از همان روزی که یوسف را برادرها به چاه انداختند.
از همان روزی که با شلاق و خون ، دیوار چین را ساختند.
آدمیت مرده بود!
بعد، دنیا، هی پر از آدم شد و این آسیاب،
گشت و گشت.
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت،
ای دریغ،
آدمیت برنگشت!
قرن ما،
روزگار مرگ انسانیت است!
سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است،
صحبت از آزادگی ، پاکی ، مروت، ابلهی است!
صحبت از موسی و عیسی و محمد نابه جاست!
قرن (موسی چمبه) هاست!
روزگار مرگ انسانیت است
من که از پژمردن یک شاخه گل،
از نگاه ساکت یک کودک بیمار ،
از فغان یک قناری ، در قفس ،
از غم یک مرد در زنجیر،
- حتی قاتلی بر دار -
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام، زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟
صحبت از پژمردن یک برگ نیست،
وای ! جنگل را بیابان می کنند!
دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند!
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا،
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند!
صحبت از پژمردن یک برگ نیست.
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست.
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست.
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست!
در کویری سوت و کور،
در میان مردمی با این مصیبت ها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانیت است!
فریدون مشیری
طاهره ی گلم زهرای خوبم محمد عزیزم.تنتان از ضرب باتوم و دلهای پاکتان از نامردی ها دردمند است. شما را می ستایم و به آزادگیتان افتخار میکنم. بگذارید زخمهایتان را ببوسم. همانها که یادگاران روزهای آغازین تحول خواهند بود. همانها که نوید آینده اند.آینده ای سبز. به سبزی بهاران و به روشنی آفتاب... ادامه دهید...دخترم با مشتهای گره کرده به شما خواهد رسید و یاریتان خواهد کرد. فقط سبز بمانید و صبور. چرا که : ان مع العسر یسرا
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه ی سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود.
نگاه کن
تمام هستی ام خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام می کشد.
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود.
ببر به شهر شعرها و شورها
به راه پر ستاره می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
مرا دگر رها نکن
مرا ازین ستاره ها جدا مکن
*فروغ فرخزاد